خرید بک لینک
#خرده جنایتهای ماشاید شب نوشت ۱: خرده جنایتهای مامکالمات نیمه شب. در ساحل، وقتی صدای موج و می شنوی و تا چشم کار می کنه سیاهیه و سیاهی و فقط سفیدی کف موج گاهی سوسو می زنه...وی:اگر در من خیری دیدی، برای مادرم دعا کن. چون او اینگونه مرا بزرگ کرده.می: نه همیشه.ممکنه ادمهای دیگه ای بعد مادرت، کمک کرده باشن به بزرگ شدن و وسعت روحت...وی: ❤️می: هوم؟وی: هیچکس به ادمچیزی نمیده مگر اینکه خودت صید کنی.می: اوهومو اگر کشفش نکنی درست رو و یادش نگیری، ممکنه بارها تکرار بشه تو زندگیت اون اتفاقراست می گن؟وی: اصلا مهمنیستزندگی جریان دارهو باید تجربه کرد خوب یا بدابدا نیازی نیست همه چیز درست باشهقشنگی رسیدن به راستی ازمون وخطاستجهان،جهان تضاداست.می: اوهومراس می گی.از ی جایی به بعد که بی تفاوت می شی نسبت به زندگی و ادمها، فقط سکوت می کنی و تماشا می کنی.انگار بشینی جلو ساحل و مرغای دریایی و موجها برن و بیانیا تو پارک که ادمها رو تماشا کنی...زمزنه اش وار می شنویشون ولی چیزهای دیگه هست اصل ماجرات... اگر احساس می کنین در دنیایی متولد شده اید که شبیه دیگران نیستید، به این دلیل است که آماده ایدتا به ساخت دنیای جدید کمک کنید.وی: افرین،دقیق زدی توخالسکوت میشه وزنتنه چیزی رو میتونی عوض کنی نه کسی رو عوض کنیسکوت میکنی و رنجمیکشیچون ایده ال ها فاصله دارن.می: و رنج می کشیم...چطور می تونی دو شخصیت متفاوت رو تو وجودت جا بدی؟یک شاد بیخیالیک فیلسوف درجه ۱وی: شاد ماسکه.واصل این ادم پر از رنجه.باید خودتو واصلتو از عاممخفی کنی.می: البته گویا منم همین طورم..!وی: مخفی نکنی مث منصور سر دار میری.جماعت ترسناکوعامکه سطح براشون غیر قابل نفوذهمی: عارهدقیقاوی: هیچوقت هم ازشون دور نباش.شب امدی خونه ماسک رو دربیاروفقط بر

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:11

از وقتی مجبور شدم بیام اینجا، اونقد بهم ریخته ام که دیگه در توانم نمی بینم به تو کمک کنم.دچار یک اضمحلال روز افزون شدم و روز به روز افول بیشتری رو تجربه می کنم.من رو ببخشو اگر داره بهت سخت می گذره، می تونی رها کنی و بری. مثل من که رها کردم همه چیز روتو آزادی تا ابد و تا ته دنیا...هر چی هم که برای رهاییت لازم داری به سادگی بهت می دم...همه چیز و همه چیز...می دونم خسته ات کردم.من رو ببخشمن خسته ام. خیلی خسته ام.به اندازه ۴۰ سال قوی بودن خسته ام...و دیگه نمی تونم و بریدم از همه چی و همه کسیمن رو ببخش...و ممنونم برای همه تلاشهات تا بدین لحظهمن دیگه در توانم خودم نمی بینم که ادامه بدم و قوی باشم...من رو ببخشممنونم ازت تا بدینجا رفیق شفیقاز من دور شو...خیلی دور...حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...روزگارت آرام

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:11

تو هر سنی که هستیم، پدر که دورتر بشه، انگار پشتمون خالی شده و بی پناه شدیم. هر چند مثل کوه باشیم و کل دنیا رو دستهامون بچرخههمدردیم و یتیمی بد دردیه

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 13:11

#شب_نوشت ۲۷:دچار'>دچار، دچار و دچار...تا حالا دچار شدی؟ وقتی می خوای قدم برداری نمی تونی. دوست داری تو اول ، ادامه و انتهای هر کاری، به چشمهاش نگاه کنی و برق چشمهاش رو ببینی. و برق چشمهاش، بهت جون می ده. تا ته دنیا می تونی بری و قله ها فتح کنی با انرژی برق چشمهاش. انگاری که برق چشمها شگفت انگیزترین شگفتی دنیان. کنارش زمان دیگه وجود نداره و تو هی می شنوی و می شنوی و می شنوی... انگار نقطه صفر پیدایشه و دیگه اصلا مهم نیست تو دنیا چه خبره و همین طور دوست داری بگذره و بری جلو. خنده هات خنده ست؛ گریه هات، گریه ست؛ و دیگه راحت و بی نقاب، همه چی رو می ریزی در طبق اخلاص و راستگوترین و بی نقاب ترین فرد در طول تاریخ زندگیتی؛ و تپش قلبت... نگم برات... بدون هیچ ملاحظه ای دوستش داری و دنبالش می می کنی و امان و امان و امان...وقتی نیست، ی گوشه بُغ کردی و تو دلت هی دل دل می کنی و می گی ولش کن کار دنیا رو؛ بمونه ی وقت دیگه.اصا برای شروع دست و پات می لرزه و لک و لوک می کنی. انگاری باس تایید کنه کارت رو. چیزی شبیه کودکی کردن براش.این دچار شدن ممکنه برا فرد یا افرادی باشه؛ یا شی ای؛ ویا هدفی یا هدفهات که وقتی مرورشون می کنی، حال دلت خوبه و می جهی برا به دست اوردنشون سریع تر و سریع تر.تراپیست ها ی کاری می کنن باهات که شاید کمک حاله.می گردن می بینن تو، به کی وابسته ای و خودت رو جایگزین اون فرد یا چیزی می کنن که دچارشی و از اونجا به بعده که دیگه کندی از همه چی، انگار پوست می ندازی و اون ابرموجود جدید می شی که می تونه پیش بره تو هر مسیر و با دل و جرات بزنه به جاده و به راحتی هر سنگی رو تو مسیرش بنداز کنار. حال خوب دلت رو به فرد یا چیزی گره نزن.همه چیز به آن بسته ست و در لحظه هیچ هست و نیست.حال دلت خوب رفیق

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 14:25

شاید از سال گذشته که در روز تولدم پدرم سکته کرد و دوستمون، رییس بیمارستان گفت نهایت ۴تا۵ ماه ادامه بده. ونیز ۹۶ که در لحظه سال تحویل صفورا به کما رفت، و جراحش گفت که کمتر از یک هفته بکشه کالبد، دیگه کلیه تاریخها، ارزشش رو برام از دست داد.و مدتهاست دیگه هر روز صبح به این فکر می کنم چطور می تونم از همین حالا و همین امروز، سال ام رو نو کنم و از همین امروز که ادامه زندگی رو دوباره شروع می کنم، ماه ام و سال ام و آتیه ام رو بسازم.و از همه جالب تر اینه رسم روزگار اینه که اصلا مطمن نیستیم که فردایی، هم هستیم که با این ایده ادامه بدیم یا خیر؟!!!و این نسبیت و عدم قطعیت، شاید قشنگ ترین نقطه قوت دوران گذار پست مدرن باشه، که متوجه باشیم نسبت به لحظه قبل نه آنم که آنم و نه روزگار سیال، آنِ قبل...شاید همین نکته هم سبب بشه که رها باشیم از هر چه قطعیت، قید و دلبستگی ...شاد زی و مانا

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 2:53

#شب_نوشت ۲۵: سهم تو از همفصلی جهانهای موازیواقعا قشنگ بود شنیدن این لطافت.چند نفر داری تو زندگیت که موفقیتهای حال و آینده ات رو، تو رویاهاشون می چینن، کمکت می کنن و *بدون هیچ چشمداشتی* شاید پله می شن برات؟اونها رو برا خودت ذخیره نگه دار.

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 2:53

#شب_نوشت ۲۶: درد تو رو بزرگ می کنه؟می دونمرنجش زیاده و این جور جملات ممکنه التیام الکی و از این صحبتهای شعاری انرژی مثبت ده ها باشه، ولی دیگه بهتر از اینه که رنجهات رو با خودت هی تکرار کنی و به خودت آسیب بیشتری بزنی...هوم؟همچنان معتقدم ببخش اونچه بر تو گذشته رو...نه بخاطر دیگرونبلکه بخاطر آرامش و آسایش خودت.هوم؟و در نهایت: صبوری کن... صبوری کن... صبوری کن...راستی حواسم هست که می خونی و کامنت نمی گذاریهااا حضرت والاپلیز بعجل در کامنت و لایک نهی عامو جون

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 2:53

#شب_نوشت ۲۳: شگفتی قدم زدن با مهره ها!افراد نقابهای متفاوتی دارن.و می شه کنارشون قدم زد.اما قطعا قدم زدن، همه ماجرا نمی تونه باشه...حتما با یک دست لباس مرتب، هر چند گرون، انسان حرفه ای نخواهی بود.*احتمالا* آدمهای نصفه با داستانهای نصفه و نیمه،در نهایت مهره ای بیش نیستن. شاید همون پله باشی براشون، کافی باشه و خلاص عامو

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 19:34

#شب_نوشت ۲۴: و لذت شراب ناب ۴۰ سالگی...همیشه دوست داشتم همفصل شدن با چله نشینی عمر و ملاقات شگفتی چهل سالگی به موازات جهانها رو ...اونچه تا به امروز تجربه شد، به برکت وجود یکایک همه و همه، و بخصوص شما عزیزانی هست که به من آموختین چگونه نفس کشیدن رو. و به تمام سپاسمندم به سبب مهرتان

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 19:34

شاید از سال گذشته که در روز تولدم پدرم سکته کرد و دوستمون، رییس بیمارستان گفت نهایت ۴تا۵ ماه ادامه بده. ونیز ۹۶ که در لحظه سال تحویل صفورا به کما رفت، و جراحش گفت که کمتر از یک هفته بکشه کالبد، دیگه کلیه تاریخها، ارزشش رو برام از دست داد.و مدتهاست دیگه هر روز صبح به این فکر می کنم چطور می تونم از همین حالا و همین تمروز، سال ام رو نو کنم و از همین امروز که ادامه زندگی رو دوباره شروع می کنم، ماه ام و سال ام و آتیه ام رو بسازم.و از همه جالب تر اینه رسم روزگار اینه که اصلا مطمن نیستیم که فردایی، هم هستیم که با این ایده ادامه بدیم یا خیر؟!!!و این نسبیت و عدم قطعیت، شاید قشنگ ترین نقطه قوت دوران گذار پست مدرن باشه، که متوجه باشیم نسبت به لحظه قبل نه آنم که آنم و نه روزگار سیال، آنِ قبل...شاید همین نکته هم سبب بشه که رها باشیم از هر چه قطعیت، قید و دلبستگی ...شاد زی و مانا

برچسب: نویسنده: کیان موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 19:34

صفحه بندی